نویسنده : oriflame 3      تعداد بازديد : 104      بدون دیدگاه      دسته : داستان و رمان

دانلود رمان ما به هم محتاجیم  با فرمت پی دی اف

در ادامه دانلود رمان ما به هم محتاجیم  با فرمت پی دی اف را خواهیم داشت.

خلاصه داستان :
سایه دانشجوی ترم دوی معماری است و در دانشگاه با دختری به اسم شیوا آشنا میشه … شیوا درگیر رابطه ی عاطفی با یکی از هم دانشگاهی هاش میشه که این رابطه جریاناتی به دنبال داره و . . .

قسمتی از متن رمان :
_خانوم ها آقایون خسته نباشید ، بفرمایید .
دو طرف دفترم و محکم کوبیدم به هم و گذاشتمش توی کیفم . دروغ نگم نصف تلاشم برای دانشگاه اومدن به خاطر همین حرکت بود . شیوا دوباره سرگرم حرف زدن با فرزان بود و بی توجه به دور و برش با فرزان حرف میزد . اینم که کشت مارو با این فرزان. وسایلم و توی کیف چرم مشکیم چپوندم و رفتم کنارش ایستادم . فرزان با دیدنم اندکی سرش رو خم کرد و گفت :
_ببخشید خانوم راد …. متوجه اومدنتون نبودم .
یعنی منظورش این بود مثل قاشق نشسته پریدم وسط دیگه ؟ خوب به جهنم ! این جا که جای حرف زدن نیست … کافی شاپ دو قدم پایین تر از دانشگاه واسه همین کارا . به زور لبخندی زدم و گفتم :
_نه بابا ، این چه حرفیه آقای شریف ؟ فقط من امروز باید جایی برم برای همین نمیتونم خیلی منتظر شیوا جون بمونم .
سپس رو به شیوا با کنایه گفتم :
_حرفت تموم شد بریم .
شیوا پشت چشمی نازک کرد و مقنعه ی قهوه ایش رو روی سرش جابه جا کرد و گفت :
_بریم … بریم .
و با فرزان خداحافظی کرد و دنبالم راه افتاد و شروع کرد به غر زدن :
_چند بار بگم موقعی که دارم با فرزان حرف میزنم نپر وسط ؟ این بار داشت جور میشدا ! اگه یکم دیر تر اومدِ بودی همه چی حل شده بودا .
اخمی کردم و گفتم :
_تو خجالت نمیکشی ؟ از ترم اول تو نخ این پسره ای … بابا جان من این فرزان تو رو میخواد واسه خوش گذرونی نه چیزه دیگه . اگه جدی جدی قصدش ازدواج بود بعد از دو سال هنوز تورو نشناخته ؟ حالا توام به حرف من گوش نده ببینیم آخرش چی میشه .
خواست جوابی بهم بده که با صدای جیغ من ساکت شد :
_ای وای … استاد فخر !
فخر با دیدنم لبخندی زد :
_سلام خانوم راد .
جلوش ایستادم و گفتم :
_وای استاد نگفته بودین اینقدر زود بر میگردین … من فکر میکردم یه چند ماهی نیستین … اگه میدونستم امروز میاین استاد ماهان و جلوی پاتون قربونی میکردم !
فخر لبخندی زد و تشکری کرد . نگاهم کشیده شد سمت شیوا که چهره ی سرخش و پایین انداخته بود و سرش و آروم تکون میداد . خوب مگه چیه ؟ تموم دانشگاه میدونن من از ماهان بدم میاد . استاد سی ساله ی مقاومت مصالح که مثل برج زهر مار بود و سره کلاسش کسی نفس نمیکشید . برعکس فخر که بر خلاف فامیلیش اصلا هم فخر نداشت ! با بچه ها خیلی راحت رفتار میکرد و هم سن و سال ماهان هم بود . این شیوام که رفته بود رو مخم همچین قرمز شده بود ! خوب میدونم فخر و ماهان دوستای صمیمی هستن ولی فخر که دهن لق نبود پس چرا شیوا اینجوری سرخ شده بود … نکنه !

دانلود رمان برای آندروید و کامپیوترpdf

 

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

مطلب را به اشتراک بگذارید !
در صورتی که این مطلب را می پسندید 1+ بدهید

در مورد این مطلب !
لینک کوتاه: ادرس لینک کوتاه این مطلب
تاریخ ارسال: ۲۸ تیر ۱۳۹۳ | ساعت: ۲۰:۰۰
برچسب ها : , , , , ,
بدون دیدگاه 


9 + 9 =

خبرنامه ایمیلی

آخرین مطالب

بهترین مطالب

مطالب تصادفی

تبلیغات متنی