نویسنده : cafe patogh      تعداد بازديد : 628      بدون دیدگاه      دسته : آموزش خانواده, بهداشت روان, بیوگرافی, داستان و رمان, فرهنگ اجتماعی, فرهنگ و هنر

458px-Howard_Atwood_Kelly_young

دکتر هوارد کلی
مقدمه :
معمولا ما در زندگی خود داد و ستد را پیشه خود کرده ایم و تا چیزی از کسی نگیریم و یا کاری برایمان نکند چیزی به او نمی دهیم و کاری برایش انجام نمی دهیم ! این خصلت خوبی نیست ضمن اینکه با آموزه های دینی ما هم سازگاری ندارد با فرهنگ و ادب ایرانی هم در تضاد است . ما حتی به نصیحت استاد سخت سعدی در این مورد توجه نمی کنیم که می فرماید :
تو نیکی می کن دئر دجله انداز … که ایزد در بیابانت دهد باز !
یا بقول حافظ :
تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
ولی گوش ما به این حرفها بدهکار نیست چون دانستن این حرفها برای ما فایده ای ندارد باید ایمان داشت و در این عصر بی ایمانی از اعتقاد و ایمان عمیق سخن گفتن حرف گزافی است که مصداق چندانی ندارد !
در زمانهای قدیم پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.

مدام از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!!
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با حوصله  و به  آهستگی شیر را سر کشید و گفت :
چقدر باید به شما بپردازم؟
.دختر پاسخ داد:
چیزی نباید بپردازی.مامانم  به ما آموخته که بدون چشمداشت به دیگران نیکی کنیم !
پسرک گفت:
از شما خیلی سپاسگذاری می کنیم
*  *  *   *    *   *   *   *
از این ماجرا سالهای زیادی گذشت تا همان  دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان شهرش نتواستند او را مداوا کنند و به همین جهت  برای ادامه معالجات به شهر دیگری  فرستادند تا در بیمارستانی مجهزتر ، و با  متخصصین بهتر ,  نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن ابتدا از باز  کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. پیش خودش فکر می کرد  که  لابد باید تمام عمرش را بابت این عمل , بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.
و زیر لب خواند:
بهای این صورتحساب  سالها پیش  با یک لیوان شیر پرداخت شده است !!

Howard_Atwood_Kelly2

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

مطلب را به اشتراک بگذارید !
در صورتی که این مطلب را می پسندید 1+ بدهید

در مورد این مطلب !
لینک کوتاه: ادرس لینک کوتاه این مطلب
تاریخ ارسال: ۲۳ اسفند ۱۳۹۲ | ساعت: ۱۳:۱۱
برچسب ها : , , , , , , ,
بدون دیدگاه 


6 − = 4

خبرنامه ایمیلی

آخرین مطالب

بهترین مطالب

مطالب تصادفی

تبلیغات متنی